X
تبلیغات
فــِــرشتـه هـــاے زمیـنــــی

فــِــرشتـه هـــاے زمیـنــــی
مروری بر زندگى و شهادت شهيد خرازى

مرگى هنرمندانه و حياتى جاودانه

يك روز قرار بود تعدادى از نيروهاى لشگر امام حسين (ع) با قايق به آن سوى اروند بروند. حاج حسين به قصد بازديد از وضع نيروهاى آن سوى آب، تنهايى و به طور ناشناس در ميان يكى از قايق ها نشست و منتظر ديگران بود. چند نفر بسيجى جوان كه او را نمى شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خيرت بدهد ممكن است خواهش كنيم ما را زودتر به آن طرف آب برسانى كه خيلى كار داريم.» حاج حسين بدون اين كه چيزى بگويد پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمى جلوتر بدون اين كه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توى اين قايق نشسته ايم و عرق مى ريزيم، فكر نمى كنيد فرمانده لشگر كجاست و چه كار مى كند » با آن كه جوابى نشنيد، ادامه داد: «من مطمئنم او با يك زيرپوش، راحت داخل دفترش جلوى كولر نشسته و مشغول نوشيدن يك نوشابه تگرى است! فكر مى كنيد غير از اين است » قيافه بسيجى بغل دستى او تغيير كرد و با نگاه اعتراض آميزى گفت: «اخوى حرف خودت را بزن». حاج حسين به اين زودى ها حاضر به عقب نشينى نبود و ادامه داد. بسيجى هم حرفش را تكرار كرد تا اين كه عصبانى شد و گفت: «اخوى به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بيش از اين پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكنى اگر يك كلمه ديگر غيبت كنى، دست و پايت را مى گيرم و از همين جا وسط آب پرتت مى كنم.» و حاج حسين چيزى نگفت. او مى خواست در ميان بسيجى ها باشد و از درد دلشان با خبر شود و اينچنين خود را به دست قضاوت سپرد.

ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 0:0 ] [ کردانی ] [ ]
 

شهيد مرتضي ياغچيان درتيرماه سال ۱۳۳۵ به دنيا آمد‌. در كودكي علاوه بر تحصيل به مجالس‌عزاداري و قرآن نيز مي‌رفت‌. دوران ابتدايي را در مدرسه "ناصرخسرو" تبريز گذراند دوران راهنمايي در مدرسه نجات سپري شد‌. در سال ۱۳۵۶ موفق به دريافت مدرك ديپلم در رشته مدلسازي از هنرستان صنعتي تبريز شد‌. براي طي دوره سربازي به حوزه نظام وظيفه معرفي شد‌.
زماني كه امام‌(ره‌) فرمان فرار سربازان از پادگانها را دادند‌. ايشان نيز مانند مردم انقلابي ايران در تظاهرات و تجمعات ضد طاغوتي شركت كرد‌. بعد از پيروزي انقلاب‌، به عضويت سپاه درآمد‌. و تصدي تسليحات سپاه تبريز كه اهميت زيادي در آن ايام داشت با او بود‌. از مسئوليت وي يادها و خاطرات بسياري درذهن تمامي مسئولين سپاه آن زمان مانده است‌. همچنين مردم خاطرات زيادي از مبارزات او در "غائله حزب خلق مسلمان‌" تبريز و آشوب گروههاي ديگر دارند‌. وي در تسخير مقر فرماندهي اين حزب كه در ميدان منجم تبريز واقع بود رشادتهاي بسياري از خود نشان داد‌. در تيرماه سال ۵۹ وي به همراه برادر احمد پنجه شكار امور اجرايي مربوط به ستاد عملياتي سپاه را به عهده گرفت‌. وي تحت عنوان مسئول تجهيزات تبريز و معاون اطلاعات عمليات انجام وظيفه نمود و پس از طي اين دوره‌ها به شيراز اعزام شد تا يك دوره هوابرد را در آنجا بگذراند و پس از آن جزء اولين نيروهاي سپاه به جبهه اعزام شد‌.

منبع:http://aliakbar1373.blogfa.com/


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 13:53 ] [ کردانی ] [ ]
 

شهيد حسن شفيع‌زاده در مرداد سال ۱۳۳۶ ه‌.‌ش در يك خانواده مذهبي در شهرستان تبريز متولد گرديده و تحت تربيت پدر و مادري مومن‌، متدين و مقلد امام پرورش يافت‌، از همان كودكي در مجالس ديني از جمله برنامه‌هاي سوگواري امام حسين (ع‌) حضور داشت و عشق خدمتگذاري به آستان شهيد پرور حضرت اباعبدالله (ع‌) در عمق وجودش ريشه دوانيد‌. سادگي‌، بي‌آلايشي و گذشت او در سنين كودكي زبانزد همه بود‌. حق را مي‌گفت ولو به ضررش تمام ميشد‌. در محله شاخص و محور همسالان خود بود‌. به مسجد كه مي‌رفت چون بزرگترها عمل مي‌نمود و از جمله كساني بود كه در پذيرايي عزاداران حسيني نقش فعالي داشت‌.
در سن ۱۲ سالگي از نعمت پدر محروم گرديد‌. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن روحيات و مردانگي‌اش عملا غمخوار مادر فداكار ودلسوز خود شد‌.


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 13:51 ] [ کردانی ] [ ]
 

شهيد حميد باكري در پاييز سال ۱۳۳۳ "ه‌.‌ش‌" در شهر اروميه ديده به جهان گشود‌. در سن دو سالگي مادرش را در يك حادثه تصادف از دست داد و با خانواده‌اش پيش عمه‌اش زندگي كرد و در اصل عمه‌اش نقش مادر را براي او بازي مي‌كرد‌.
در دوران مدرسه‌اش ساواك برادر بزرگترش را به شهادت رساند‌. به همين علت از جانب پدر براي فعاليت‌هاي سياسي محدوديت داشت‌. بعد از اتمام دوره متوسطه به سربازي رفت و در دوران سربازيش بيشتر با حقايق اطراف آشنا شد و بعد از اتمام سربازي به كمك مهدي و يكي ديگر از دوستانش به دانشگاه راه پيدا كرد‌.
فعاليتهاي انقلابي و مذهبي خود را گسترده كرد‌. او براي محكم‌تر كردن پايه‌هاي اعتقاديش و به سبب مشكلاتي كه در ايران برايش به وجود آمده بود تصميم گرفت از كشور خارج شود، ابتدا به تركيه رفت اما با ديدن وضع آن جا و وضع دانشجويان دانشگاههاي تركيه شروع به مكاتبه با پسر دايي‌اش در آلمان كرد‌. و بالاخره شهر "آخن‌" پذيراي حميد شد‌. بعد از مدتي شنيد كه امام خميني‌(ره‌) به پاريس تبعيد شده‌اند، لذا پس تصميم گرفت كه بدون واسطه صحبتهاي امام را بشنود‌. او كم كم شروع به حمل اسلحه كرد و سلاح‌ها را تا مرز ايران و تركيه مي‌آورد و بقيه به عهده مهدي بود‌.
حميد براي پيروزي انقلاب به ايران آمد و در تظاهرات مردمي شركت مي‌كرد تا اينكه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد‌. بعد از پيروزي حميد به عضويت سپاه پاسداران اروميه درآمد و بعد از مدتي به فرمان امام كه مبني بر تشكيل بسيج بود، مسئول بسيج استان شد و همسرش هم مسئول بسيج خواهران‌.
كم‌كم اروميه داشت حال و هواي قبل از پيروزي را فراموش مي‌كرد و همه چيز رنگ و بوي انقلابي گرفته بود‌.
در يكي از نماز جمعه‌ها حضرت آيت‌الله خامنه‌اي فرمان آزادسازي سنندج از دست ضد انقلابيون و دموكراتها را صادر كردند، حميد هم ۱۵۰ نفر از بچه‌هاي سپاه را براي مقابله با ضد انقلابيون به سنندج برد‌.
سنندج و مهاباد آزاد شد و حال نوبت بازسازي بود، حميد مسئول كميته برنامه جهاد شد و تصميم بر بازسازي داشت‌. بعد از اينكه جنگ شروع مي‌شود حميد بودن درجبهه‌ها را به فعاليت پشت ترجيح جبهه مي‌دهد‌.
منبع:http://aliakbar1373.blogfa.com

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 13:48 ] [ کردانی ] [ ]
 

مهدی باکری در سال 1333 شمسی در میاندوآب به دنیا آمد. با ورود به دانشگاه مرحله‌ی جدیدی از زندگی علمی و سیاسی او آغاز شد. در همان سال‌ها به طور جدی پا در عرصه‌ی مبارزات سیاسی و انقلابی گذاشت. مطالعه‌ی کتاب ولایت فقیه امام خمینی نقش مهدی در شکل‌گیری شخصیت او بر جا گذاشت.
او در دانشگاه درس خواندن و یاور دانشجویان و بیرون از دانشگاه یک دانشجوی پر شور و حال و واقف به اوضاع و احوال زمان بود. او و دوستانش نقش مهمی در بر پایی تظاهرات شهر تبریز در پانزدهم خرداد 1354 و 1355 داشتند. همان زمان وی توسط ساواک شناسایی شد و بارها برای بازجویی به اداره‌ی امنیت برده شد اما چون مدرکی علیه او نداشتند تحت نظر آزاد شد. بعد از گرفتن مدرک مهندسی برای ادامه مبارزه از محیط دانشگاه خارج شد. در سال 1356 به عنوان افسر وظیفه به خدمت سربازی رفت و به تهران مأمور شد. در بحبوحه‌ی انقلاب مهدی به فرمان امام خمینی از پادگان گریخت و به ارومیه بازگشت. در این دوران مخفیانه زندگی می‌کرد و نیروهای جوان را سازماندهی و تربیت کرد.
با پیروزی انقلاب مهدی نقشی فعال در سازماندهی سپاه پاسداران داشت. مدتی هم دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. او در سال 1359 ازدواج کرد و روز بعد از عقد به سوی جبهه شتافت. در منطقه ی غرب سمت فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. همان روزها بود که علی صیاد شیرازی به کردستان آمد و با مهدی آشنا شد.
مهدی پس از شرکت در عملیات‌های مختلف و پاکسازی ضد انقلاب، به منطقه‌ی جنوب کشور رفت و معاونت تیپ نجف اشرف را به عهده گرفت. در عملیات فتح‌المبین، در منطقه‌ی رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد. پس از بهبود به جبهه بازگشت و پس از آزاد سازی خرمشهر دوباره مجروح شد. با تشکیل تیپ عاشورا فرماندهی این تیپ را به عهده گرفت.
در عملیات حماسی خیبر که در جزیره ی مجنون بر پا شد برادرش به شهادت رسید. در روزهای آخر اسفندماه 1363 عملیات بدر آغاز شد. مهدی و نیروهایش ضربات مهلکی بر ارتش عراق می‌زنند. در روزهای 25 اسفند ماه مهدی و همرزمانش در مقابل عراقیها مقاومت کردند.
هر چند فرماندهان ارشد سپاه سعی کردند مهدی را به عقب بازگردانند توجهی نکرد و سرانجانم با اصابت گلوله‌ای به سرش به سختی مجروح می‌شود و هنگام بازگشت به عقب موشکی به قایق آنها اصابت می‌کند و پیکر آنها راهی دریاها می شود.

 منبع:http://aliakbar1373.blogfa.com

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 13:47 ] [ کردانی ] [ ]
عنوان : افق بازتر
تاريخ : 1389/08/02
شاعر / نويسنده : شيرين خسروي
موضوع :اشعار دفاع مقدس

ريشه در خاك زد و سخت به زنجيرش كرد
آب و نان دغدغه اي شد كه زمين گيرش كرد
دل دريايي ما قصدسرافرازي داشت
ناگهان جذبه ي مراداب سرازيرش كرد
اي خوشا عشق كه اين گونه به انديشه ي تو
افق بازتري داد ، فراگيرش كرد
پيش خورشيد نگاهت همه ي اقيانوس
قطره اي شد، نفس گرم تو تبخيرش كرد
كوه مي خواست كه قله نشين باشد و بس!
كوه مي خواست ولي گام تو تسخيرش كرد
مادرت- سرو صبوري است- خودش مي گويد
ولي من معتقدم داغ شما پيرش كرد

[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 23:54 ] [ کردانی ] [ ]
عنوان : بياييد بياييد!
تاريخ : 1389/08/02
شاعر / نويسنده : محمد نعيمي
موضوع :اشعار دفاع مقدس

خدايا دلم تنگ ياران شده چو باغي كه دور از بهاران شده
خدايا! به جانم صفايي بخش دلم راتو حال و هوايي ببخش
كه اين باغ را لاله كاري كنم بياد شهيدان بهاري كنم
شهيدان كه با خون ملبس شدند فداي دفاع مقدس شدند
مبادا كه در قلب خاموش من شود ياد آنان فراموش من
زدرياي چشمم گهر سفته ام شبي با دل خود سخن گفته ام
كه اي دل بيا همتي كن كه من شوم قدري آزاد از قيد تن
چرا از شهيدان عقب مانده ام سپيده زده و رنگ شب مانده ام
شهيدان كه بودند و ما كيستيم مگر با شهيدان نمي زيستيم
مگر قلب تاريخ ما نيستند مگر شمع بزم و وفا نيستند
بيا پاسداريم از خونشان بيا تا نگرديم مديونشان
بياييد فرهنگ سازي كنيم كه پيش خدا سر فرازي كنيم
بگوييم از عزم و پيكارشان بگيريم درسي زايثارشان
عمل بر وصاياي آنان كنيم روا نيست گر نقض پيمان كنيم
مبادا كه پيمان ما بشكند حريم شهيدان ما بشكند
بياييد تا پايداري كنيم زخون هايشان پاسداري كنيم
بيايي تجديد بيعت كنيم دفاع از ولي و لايت كنيم

[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 23:49 ] [ کردانی ] [ ]

شهید مهدی باکری از زبان یکی از یاران ایشان

 

سردار علی اکبر پورجمشیدیان، فرمانده سپاه عاشورا، برادر ۲شهید به نام های مهدی و جلال پورجمشیدیان است که در دوران دفاع مقدس به درجه شهادت نائل آمدند. وی بعداز انقلاب در سال۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران درآمد. پورجمشیدیان در لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص) آغاز به خدمت کرد تا اینکه در سال ۱۳۶۱ به لشکر ۳۱ عاشورا آمد و در کنار شهید مهدی باکری به دفاع از اسلام و انقلاب پرداخت.
وی بعداز پایان جنگ به عنوان مسئول نظارت نمایندگی نیروی زمینی سپاه، مسئول حقوقی بازرسی نیروی زمینی سپاه و مدتی در بنیاد تعاون سپاه خدمت کرد. از سال۱۳۸۰ تا ۱۳۸۶ معاون هماهنگ کننده لشکر ۳۱عاشورا، از سال ۱۳۸۶ تا ۱۳۷۸ جانشین لشکر ۳۱ عاشورا و از سال ۱۳۸۷ فرمانده سپاه عاشورا شد. خاطرات وی از مهدی باکری خواندنی است.
سابقه آشنایی ما با شهید بزرگوار آقامهدی باکری برمی گردد تقریبا به اواخر عملیات بیت المقدس. عملیات بیت المقدس که تمام شد ما از لشکر مقدس ۲۷ حضرت رسول(ص) که آنجا بودیم با جمعی از رزمنده های آذربایجان از آنجا تسویه حساب کردیم. به ما گفتند که باید بروید تیپ عاشورا و از آنجا به تبریز. ظاهرا آقامهدی تازه فرمانده لشکر عاشورا شده بود. من اولین بار آقامهدی را آنجا دیدم که برای رزمندگان تیپ عاشورا صحبت می کردند. بعد از آن خدمت ایشان نرسیده بودم تا بعداز عملیات والفجر که بنا شد ما بیاییم در لشکر خدمت ایشان باشیم.


ادامه مطلب
[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 23:34 ] [ کردانی ] [ ]
اگر به من و شما بگویند: «چند شهید مظلوم و گمنام را نام ببرید». اسم چه کسانی را می‌آوریم؟ همت، باکری، مصطفی کاظم زاده، سید محمد هاتف، سعید طوقانی، بچه محل‌های خودمان یا ... اصلاً شهید گمنام و شهید مظلوم از نظر ما کیست و چیست!
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 14:58 ] [ کردانی ] [ ]
 

شهید گمنام و شهید مظلوم از نظر ما کیست و چیست!؟ من جوابی برای این سوال ندارم، بجز دو خاطره.

سه‌شنبه سوم خرداد، پنج‌شنبه پنجم خرداد 1362 سوریه – دمشق.

به همراه بقیه‌ی بچه‌ها عازم زینبیه شدیم. پس از زیارت حضرت زینب (س) سری به گورستان کنار حرم زدم. مزار «دکتر علی شریعتی» در آن‌جا بود. آن‌چه نظرم را جلب کرد، نوشته‌ی جلوی در گورستان بود:

«من افتخار می‌کنم که مقلد خمینی کبیر هستم. دکتر علی شریعتی».

در گورستان قدم می‌زدم و با نگاه به سنگ قبرهای سفید و مرمر که روی بیشترشان آیه‌ی «یا ایتها النفس المطمئنه ...» حک شده بود، به عاقبت خودم فکر می‌کردم که چه خواهد شد و چگونه خواهم مرد؟ آیا من هم شهید خواهم شد یا این که طوری می‌میرم که از حک آن آیه هم بر قبرم امتناع کنند!؟ 

دو نفر که لباس عربی به تن داشتند، وارد گورستان شدند. با دیدن من، در جا خشکشان زد. نگاهی به همدیگر انداختند. ترس در وجودم دوید. هیچ‌کس جز من و آن دو در گورستان نبود. مثل این که باید یکی از آن قبرها را برای خودم رزرو می‌کردم!

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 14:45 ] [ کردانی ] [ ]
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب